تبليغاتX
قهوه فرانسه
شب نوشته ها

گوشی موبایلم زنگ خورد، محمد حسین بود تعجب کردم یعنی چی کار می تونست داشته باشه

- سلام محمد حسین جان چطوری؟

- خوبم کیوان جان تو چطوری ؟ کجایی؟

- سنگسر. چه خبر؟

- هیچی دارم میرم...

...

هنگ کردم، می دونستم ویزاش اومده اما اصلا فکر نمی کردم به این زودی بخواد بره. شو که شده بودم. نمیدونم چطوری تماسمون رو تموم کردم.

بعد از رفتن اتابک خیلی ناراحت بودم که به خاطر مریضیم نتونسته بودم برم فرودگاه برای بدرقه ش. دوست داشتم هر جوری شده برم بدرقه ی محمد حسین. حالا محمد حسین ساعت 9 شب زنگ زده بود که ساعت 1 میپره.

بعد از خداحافظی مدام قدیما جلوی چشم میاد. بعد از اردوی پیش دانشگاهی، مسجد دانشگاه اولین جایی بود که با همدیگه توی دانشگاه صحبت کردیم. محمد حسین با همون لبخندی که اون روزا رو چهره ش بود با یه ذوقی گقت "سلام چطوری؟" و خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد.در حالیکه من هنوز مطمئن نبودم که قبلا کجا دیدمش!

بعدها من به بهونه ی افطاری خوردنِ دورِ هم، خیلی می رفتم اتاقشون. اتاقشون یه طبقه از اطاق ما پایین تر بود. یاد اون لحظاتی افتادم که با هم داشتیم ظرفها رو می شستیم. چند تا چند تا قاشق ها رو تو دستم گرفته بودم داشتم می شستم، محمد حسین گفت معلومه حرفه ای هستی که چند تا چند تا می شوری. هنوز هم موندم که ازم تعریف کرد یا منظورش این بود که سمبل نکنم!

یاد اون وقتایی افتادم که خوشش نمیومد تو اتاق آهنگ بذاریم البته ما هم کم اذیتش نکردیم.

راستی اون موقع ها شعر هم می گفت شعر هاشو برامون می خوند. مطلع یه شعرش هنوز یادمه:"سینه از آتش عشقی به شکوفا شدن است..."

یادمه یه بار از اینکه وقتی داشته شعرش رو برای محسن معماران می خونده، محسن خوابش برده خیلی شاکی شده بود. :)

از همون موقع ها اون درسش از ما خیلی بهتر بود پشتکارش هم بیشتر بود. یادمه ترم 1 و 2 به خاطر اینکه بعضی از سوالهای فیزیک رو از من می پرسید، بهم می گفت "صبا* تو جیبی"، من هم با این لقبی که بهم داده بود خیلی خرکیف می شدم :)

باز هم یادم میاد دو سه سال پیش که تازه تو فکر رفتن بود بهش گفتم مطمئن باش میتونی بری، یه دفعه یه دونه از اون لبخندهایی که قیافش با اونا تو ذهنم هک شده، رو صورتش نشستو گفت: "ها دستت درد نکنه، تو ترم اول بهم گفته بودی که معدلم بالای 18 میشه و معدلم بالای 18 میشه!" این بار هم از اون لحظه هایی تو رفاقتمون بود که خیلی ذوق کردم!

همه ی اینا با یه عالمه خاطرات دیگه مدام از جلو چشام میگذره، و حالا محمد حسین تا 3 ساعت بعد، دیگه ایران نیست...

لعنت، چی می شد...

ولش کن حوصله ی ناله ندارم، فعلا که ما تو ایران به دنیا اومدیمو سرنوشتمون همین بوده. ایشالله اوضاع درست میشه . به قول حافظ:

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور


فقط امیدوارم حسابی تو کانادا بهش خوش بگذره...

----------------------------------

*دکتر صبا استاد استثناییه درس فیزیک 1و 2 ی ما تو دانشگاه بود(الان یادم اومد محمد حسین یه بار رفته بود پیش صبا برای اعتراض نمره، صبا بهش گفته بود "برید درستون رو بخونید، این چیزا واستون نمره نمی شه" چقدر ما اون موقع ها به این جمله های صبا می خندیدیم...)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط کیوان

امروز بارون بارید، دلم یه خورده وا شد، تو این تابستون گرمِ غبار گرفته نیاز بود. ای کاش یه بارونی هم میومد دل غبار گرفته ی منو می شست... بچه ها دارن میرن، خیلی ناجوره! آدمهایی که از پنج سال پیش باهاشون بودم، دیگه خیلی سخت ببینمشون، دو نفرشون دارن میرن کانادا، بعضی ها کنکور ندادند، چند نفر مثل من کنکور دادن اما معلوم نیست کدوم دانشگاه بیفتیم، تازه اگه یه دانشگاه بیفتیم، من تغییر رشته دادم!

یه دوران تو زندگی من تموم شد! دوران دور بودن از خونه، پیدا کردن دوستای جدید (به قول سهراب بهتر از آب روان) دوستای کرد، ترک، اراکی، شاهرودی، تهرانی... خیلی ناراحت کنندست که دیگه شاید دیر به دیر ببینمشون.

از جهتی خوشحالم که این دوران تموم شد، چون از این جهت یه دوران پر از تلاطم بود پر از بی ثباتی، یه دوران گذر، دوران گذر از نو جوانی به جوانی، گذر از دانش آموزی به دانشجویی، دوران بزرگ شدن...

اما دوستام ...

 دنیایی که با تموم صافی نوجوونی تو خوابگاههای دانشگاه با بچه هایی که هنوز وارد دو دوتا چهار تا نشده بودیم؛ داشتیم تموم شد. حالا هرکی داره میره سی خودش! ای کاش می شد زمان رو برگشت داد عقب، اون وقت از بودن کنار این آدمها بیشتر کیف می کردم.

حالا دیگه از این به بعد بیشتر شبیه آدم بزرگا میشیم.دیگه کم کم باید به فکر کارمون هم باشیم، به فکر زندگیی که ما خودمون باید سکان دارش باشیم.

نمی دونم شاید دوستای تازه ای پیدا کنیم. اونوقت تمام این گذشته چی میشه؟ فراموش میشه؟ خاکستر میشه؟ انگار اصلا نبوده؟! اگه قرار به این بود، ای کاش از اول این گذشته نمی بود...

سینا، بیان ، اتابک، حسام، حسین، محسن، محمد حسین، میثم، مصطفی، برزین، محمد و بقیه ای که دلم واسشون از همین حالا تنگ شده...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 توسط کیوان


کباب قناری بر آتش سوسن و یاس...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 توسط کیوان

امشب ناجور یکه خوردم. منچستر و بارسا مسابقه فینال قهرمانان اروپا. اول خیلی خوشحال شدم که تیمم برد. اونم با اقتداری باور نکردنی. ولی یک نکته عجیب که به خاطرش هنوز تو شُک ام اینه که مسی الان فقط 23 سالشه! یعنی هم سن من وتقریبا به پول ما داره هفته ای 1 میلیارد تومن در میاره (فقط از فوتبال). و دو بار هم بهترین بازیکن سال جهان شده. اونوقت من هنوز پول تو جیبیمو از بابام میگیرم! برم یه جوری با این مسئله کنار بیام!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم خرداد 1390 توسط کیوان

بالاخره بعد از 3 ماه نتایج اولیه کنکور اومد، با توجه باینکه ظرفیت روزانه امسال کم شد فکر کنم مشخص باشه که با این رتبه 39 امسال شبانه قبول می شم.

من موندم اینا کی می خوان یاد بگیرن که تغییراتی که در سرنوشت یه جمعی تثیر داره رو یک شبه نگیرن. اومدن رشته MBA رو تغییر دادن به MBE ، بعدش هم کلن MSC مدیریت رو حذف کردند و به همین راحتی کل برنامه ریزی های منو به هم زدن و در نتیجه من امسال شبانه شریف قبول می شم. البته جای شکرش باقیه که کلن MBA رو حذف نکردند!

جدا از این مباحث آدم که به گذشتش نگاه می کنه می بینه چقدر تو شرایط مختلف تصمیم های متفاوتی که گرفته مسیر کلی زندگیش رو تغییر داده. منی که اوایل دبیرستان عاشق فیزیک بودم و می خواستم فیزیک بخونم علاقمند به دانشگاه امیر کبیر شدم و رشته مکانیک سر آخر هم سر از هوافضا در آوردم!

حالا اینها رو قرار بدید در کنار اینکه من پارسال همین موقع ها تصمیم داشتم کنکور مکانیک بدم و مهندسی پزشکی(بیومکانیک) بخونم و حتی کتابهاش رو هم گرفته بودم (عنوان پایان نامه ام هم یادگار همینه! ) و بعدش تصمیم گرفتم اپلای کنم و سرآخر آخرِ تابستون کتابهای کنکور MBA رو گرفتمو کنکور MBA دادم! والان باید به ادامه ی زندگیم به عنوان یه بیزینس_من نگاه کنم.

امیدوارم 5 سال دیگه که دوباره این نوشته رو می خونم با رضایت و شادی از این تصمیمم یاد کنم! 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط کیوان

این روزها روزهای سه تار، فیس بوک و صبح ها دویدن و البته انتظار...


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط کیوان
از تمام کسانی که تلاش کردند نمره پروژه من بیاد توی پورتال تشکر می کنم، باز هم برای ثبت در تاریخ، تاریخچه پروژه ام رو می گم!

آقا یه روز ما خر شدیم گفتیم باید از تو مقاله مون پروژه در بیاد، زدیم رفتیم پیش دکتر اویسی گفتیم  یه پروژه واسمون تعریف کن که از توش مقاله در بیاد.اونم نه گذاشت نه برداشت، تو کلاسش یه غلطی کرده بودیم رو زد تو سرمون .آخرشم گفت یه کامپوزت بردار توشو سولاخ کن، آزمایشش کن ، بعد با تئوری مقایسه کن.

آقا یه مدت گذشت، دیدیم نمیخوایم دیگه هوافضا بخونیم، گفتیم بریم سراغ بیو مکانیک. خلاصه با چند تا لینک رسیدیم به یه فرد خفن که تو زمینه رباتیک توی بیو مکانیک فعال بود. اونم یه پروژه در مورد ربات های اگزواسکلتون (ربات های پوشیدنی) واسمون تعریف کرد که با چند نفر دیگه گروهی کار کنیم. آقا این طرفو به علل سیاسی گرفتند. پروزه خوابید. اما من بیچاره این موضوع رو به عنوان پروژه کارشناسیم تعریف کرده بودم. اونم با کی؟ با کسی که درست روز قبل از گرفتن امضا برای پروژه تو جشن فارغ اتحصیلی، تو یه کلیپی که خود بچه ها قبلا آماده کرده بودند، گفته بودم اگر من استادِ این آقا بودم 3 بار می انداختمش!!!(البته قرار بود رو اسم استاد بوق بزارن که اگه نمی ذاشتند بهتر بود! یه جوری  گذاشته بودند که اول و آخرش پیدا بود!)

خلاصه کل تابستون رو کلا روی این پروژه کار کردم ولی آخرش یه اتفاقاتی افتاد که تصمیم گرفتم برگردم به عشق سابقم MBA آقا نشستم خوندم واسه MBA . حدودا 2 ماه پیش کنکور دادم. بعدش تصمیم گرفتم دیگه کلا پروژه رو بی خیال شم و صفر بگیرم. که با حسین صحبت کردم و متقاعدم کرد پروژه رو بدم.

پروژه رو آماده کردم یه هفته پیش رفتم تهران به استاد مزبور دادم. اتا هم خداییش دمش خیلی گرمه رفت دنبال پروژه ام و امروز ساعت 11 صبح تو آخرین مهلت نمره ام اومد. جالبیش این بوده که استاد تو این یه هفته اصلا به پروژه من دست نزده بوده! وقتی اتا میره پیشش میگه نمره ی فلانی رو بده میگه اون دیگه کیه؟!!! همونجا یه ورق می زنه استاد ممتحن رو یه استاد دیگه رو می نویسه که روحش هم حتی خبر نداشته، تاریخ دفاع!!! رو هم می زنه پریروز!!! البته نمره 19 پر برکتی بود، معدل دو ترم پیشم که پروژه رو تو اون ترم برداشته بودم کرد:  17/01

و این چنین بود ماجرای پروژه پر از کش و قوس ما!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط کیوان
تا حالا فکر نکنم تو عمرم این همه استرس یک جا تحمل کرده باشم. الان منتظر نمره پروژه ی کارشناسیم هستم. آخه یکی نیست بهم بگه که ،دیوونه، آبت کم بود نونت کم بود رفتی با استادی که کلا باهاش دوتا درس داشتی، جفتشم انداختتت، پروژه برداشتی؟

حالا اگه تا پس فردا نمره ی منو نده ، واسم صفر رد می شه!! و احتمالا بد بخت می شم! و چون این ترم ادعای فارغ التحصیلی کردم شاید پیامدهای این فاجعه از سونامی ژاپن بیشتر باشه!!!

کلا این پست رو برای ثبت در تاریخ گذاشتم اینجا. امیدوارم نمره منو بده!

اما در کل عجب روز گار باحالیه ها!

(البته یکی دیگه از انگیزه های نوشتن این مطلب داش سینا بود که کامنت داده چرا هیچ کس دیگه نمی نویسه! )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط کیوان
من انسانم و از تبار آدم.

عاشق حوا می شوم. دلسرد می شوم. محزون می شوم.

خدا را می پرستم . به گلها و آسمان و آب عشق می ورزم.

و منتظر توام، کاش لحظه ها را می شد  در مشت خرد کرد.


نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 توسط کیوان

اشک رازي‌ست

لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست
 

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود.
 


 

قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
 

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.
 


درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم
 

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.
 

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.
 


 

دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا

به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد

 

زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

نوشته شده در تاريخ جمعه دوم بهمن 1388 توسط کیوان
    

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود